ضحی عشق مامان و باباضحی عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

ضحی نازی

دخترم خانوم شده

1392/6/9 9:03
نویسنده : مامانی
1,599 بازدید
اشتراک گذاری

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام جیییییییییییییییییگر مامان

اول یه عذرخواهی بابت اینکه خاطرات بزرگ شدن و خانوم شدنت رو دارم دیر برات مینویسم منظورم خاطرات از 22 خرداد تا الان که سوم شهریور البته به جز خاطرات مسافرتا.

خوب بریم سراغ کارهای ضحی جونی.

اول از دندونات میگم که الان شدن 10تا دوتا دندون آسیاییت تازه در اومده که براشون خیییییییلی اذیت شدی و وزنت که به 8:800 رسیده بود شده 8:200 یعنی 600 گرم کم کردی و مامان حسابی ناراحت شد.

موهات بلند و خوشگل شده برات دم اسبی میبندم ولی همه میگن هوا گرمه کوتاهشون کن اذیت نشه حالا ببینیم چی میشه...

اصلا دوست نداری کفشامون توی جاکفشی باشه تا میری داخل حیاط کفشارو میریزی و همه رو یه امتحان میکنی. با کفشای پاشنه دار مامان راحت راه میری و باهاشون قر و فر میای.

طبق معمول عاشق صندلیت هستی و حسابی باهاش سرگرمی و هنوز ازش خسته نشدی.

 

بچه هارو دوست داری و حسابی باهاشون بازی میکنی و سرگرم میشی از بزرگشون گرفته تا کوچک: دایی حسین، نرگس، محبوبه، زهرا، صهبا، فاطمه، حسین، فاطمه، ریحانه، زهره و...

دایره لغتت خیلی پیشرفت کرده: هاپی،  هاپ هاپ،  مامانی،  باباجی،  حاجی،  پیشی،  کلا(کلاغ)،  به به،  پَ پَ،  کو کو(کوش)،  نیس(نیست)،   اَیی(دالی)،  دَکی(دالی)،   بیا،  بده،  بی(یگیر)،  بی بی،  کیه،  کجایه،   دید(روی بینی دست میذاری و میگی دییییییید)،   بته(بچه)  و...

وقتی بخوای کسی برات یه کاری انجام بده و باهات بیاد یه لب بهش میدی و دستشو میگیری و با اشاره سر میگی بریم. همه عاشق این کارت هستن منم گاهی وقتا اذیتت میکنم بهت لب نمیدم سرمو میگیرم عقب تو بلند بلند میخندی و من بیشتر عشق میکنم و آخرش عصبانی میشی با دستای کوچلوت صورتمو میگیری و ازم محکم لب میگیری.

بقیه شیرین کاریا توی ادامه مطلب:

 

از خواب که بیدار میشی انقدر انرژی داری که همه رو حیرت زده میکنی از این خوابت تا خواب بعدب 5 دقیقه روی زمین نمیشینی و دائم در حال فعالیتیی و بدو بدو و بازی میکنی.    نیشخندنیشخندنیشخند

ظهرا که مامان خوابش میاد و شما خواب نداری کنارم با اسباب بازیات انقدر بازی میکنی تا همونجا خوابت ببره مامان فدات بشه عشقی طلای من.قلب

با باباجون و مامان جون بتول رفتیم بیرون با ماشین دوری بزنیم شب بود چراغارنگی رو که دیدی کلی ذوق کردی  انگار اصلا ما شمارو بیرون نمیاریم و شما اصلا این چراغارو ندیدی.

قبلا تا در حموم و دستشویی باز میشد میپریدی داخل ولی الان مثل یه خانوم با ادب دم در وایمیستی میگم ضحی نری داخل از سر جات تکون نمیخوری و نگاه میکنی.

 دیگه کاملا یاد گرفتی که فقط باید روی زیر انداز غذا و میوه و... بخوری ولی خوب گاهی هم دلت یه جور دیگه میخواد که اونم عیبی نداره.

اولین باری که سوار هواپیما شدی موقع برگشتن از سفر مشهد بود که منو شما و دایی مصطفی و خانومش باهم بودیم برای اینکه توی هواپیما اذیت نشی و در واقع سرگرم بشی توی فرودگاه برات یه اسباب بازی که باهاش آهنگ میزنی خریدم زن دایی هم برات یه کتاب قصه کوچلو خرید که دستش درد نکنه. توی هواپیما باهاشون سرگرم شدی و اصلا اذیت نکردی.

از سفر که برگشتیم یه هفته ای میشد بابایی رو ندیده بودی و دلت حسابی براش تنگ شده بود تا دیدیشپریدی تو بغلشو سرتو گذاشته بودی رو شونشو دستاتم حلقه کرده بودی دور گردنش دل میدادین و قلوه میگرفتین.

توی ماه تیر تولد امیرمهدی عمع زهرا و تولد فاطمه عموعلی بود تولد امیرمهدی باباجون رو مجبور کردی بادکنکارو برات بیاره پایین توی تولد فاطمه به محض وارد شدن خودت عملیات رو شروع کردی بادکنکارو که به میز چسبونده بودن کندی.

کیک تولد که میبینی سریع انگشتت رو میکنی داخلش یه سری خاله مهری متوجه نبود انگشتت توی کیکه داشت کیک رو مبرید که مامان جون متوجه شد و دستت رو کشید بیرون ولی بازم یه خورده بریده شد. مامان قربون انگشتای کوچلوی دخترش بره.

اینم از گوشواره های گیلاسی که بابایی برات گذاشته:

مامان جون بتول نباید روسری بپوشه تا ببینی روسری رو از سرش در میاری و اونم برات اینجوری می پوشتش.

یاد گرفتی بری پای گاز و فندکش رو فشار بدی و از صداش لذت ببری.

تا میخوای بری بیرون میای کفشای مامانو میذاری جلومو بهم اشاره میکنی که بپوش بریم عشق منی جییییییگر.

باهم رفتیم داخل حیاط بهت گنجشکارو نشون دادم که روی سیم برق نشسته بودن و یهو پرواز کردن دستتو گذاشتی رو زمین و گفتی کلا پَ کلا پَ.

وقتی دایی صالح سر سفره غذا باشه ترجیح میدی روی پای اون بشینی و بخوری و پیش بقیه نمیری.

قرام رو میشناسی و تا میبینی بوس میکنی.

 نماز خوندنت خیلی پیشرفت کرده دستاتو میبری پشت گوشت تکبیر میگی رکوع میری و سجده میری.

اولین باری که سجده کردی وقتی بود که دایی صالح دشت نماز میخوند شما سریع خم شدی و دراز کشیدی رو زمین و مهر رو بوسیدی.

نمازت همیشه پشت و پناه زندگیت باشه دخترم.

 برای لباس عوض کردن خیلی اذیت میکنی اصلا دلت نمیخواد لباس و پوشک برات عوض کنم اگه بتونی فرار میکنی و هههههه میخندی اگه بیام و بگیرمت شروع میکی به گریه کردن.

وقتی میخوام بهت یه چیزی بدم بخوری بدو میری از تو کابینت برا خودت بشقاب میاری و باید برات بریزم تو بشقابی که خودت آوردی و حتما هم خودت باید بخوری.

روابط اجتماعیت خیلی قویه و باهمه راحت ارتباط برقرار میکنی و پیش همه میری و بوس میدی.

اگه دستات کثیف باشه انقدر اذیت میشی و تا تمیزشون نکنم راحت نمیشی.

یه بار جلوت دستمال برداشتم صورتمو پاک کردم بدو رفتی دستمال آوردی گرفتی جلوی صورتت.

به توپ علاقه خاصی داری با بابایی رفتیم برات اسباب بازی بخریم یه گیتار خوشگل خریدیم تا توپارو دیدی شروع کردی به ان ان کردن و اشاره کردن به توپ که اونم برات خریدیم.

خیلی حرف گوش کن شدی بهت مبگم برو اونجا بشین تا بهت بدم بدو میری میشینی.بهت میگم بیا سفره رو پهن کنیم میایی و سفره رو میبری. بشقابای میوه رو میدم بهت میگم ببر برا مهمونامون میبریشون. کمکم سفره رو هم جمع میکنی و موقع انجام همه این کارا کلی خوشحال میشی.

بابایی داشت توی دستشویی آینه نصب میکرد منم در حال ظرف شستن شماهم در حال بازی که یهو دیدم بابایی میگه ضحی داره عدس میاره میریزه تو دستشویی تا پشت سرمو نگاه کردم دیدم یواشکی داری از تو کابینت عدس برمیداری میبری طوری که من اصلا متوجه نشدم.

به مامان جون بتول علااقه خاصی داری وقتی میریم خونشون دیگه اصلا انگار نه انگار من مامانتم همه کاراتو بهش میگی و انصافا مامان جون هم برات سنگ تموم میذاره دستش بی بلا.

با مامان جون بتول رفتیم خرید یه کیف خوشگل برات خرید و یه بادکنک ناز که حسابی براشون ذوق زدی و باهاشون بازی کردی.

مامان جون بتول برات از مشهد یه پلاک چشم و یه بلوز شرت خوشگل هدیه آورد عمه زهرا یه تاپ شلوارک خیلی ناز و خاله منصوره یه بلوز شرت و دایی صالح یه عالمه گیره مو. دست همشون درد نکنه.

میگیری موبایل منو یا چیزای کوچلو رو برمیداری پشت سرت قایم میکنی و میگی کو کو نیس نیس. بعد میاریش بیرون میگی اییییی.عزیزدلمی دخترم.

 دیدی مامان و بابا از نخ دندون استفاده میکنن میری نخ رو میاری میگی                                     برات بکشیم.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (11)

منصوره مامان زهره
4 شهریور 92 14:25
چه عینک قشنگی با لباستم سته که عشقم
منصوره مامان زهره
4 شهریور 92 14:25
ما بزرگا با این پاشنه ها به سختی راه میریم تو چه جوری می تونی خدا داند، نخوری زمین عزیزم
مهتاب
5 شهریور 92 17:18
جانم چه دخملی باون کفشای مامانی
به به چه دوستای خوبی
مامانی براش اسپند دود کن


چشم حتما
معصوم/مامان جان جان فاطمه
6 شهریور 92 0:43
ماماني دخترت ديگه واقعا خانوم شده
هزار ماشاالله هزار ماشاالله
دندون جديدات هم مبارك
انصافا من هم با اين كفش ها نميتونم راه برم


میبینی خداوکیلی
مامان ضحــــــــــا
6 شهریور 92 8:33
سلام خاله جون
چه تيپي زدي ضحي جون
واي با كفشها نيوفتي زمين؟؟؟مواظب باش خاله
ماكاروني هم نوش جونت باشه
گوشواره هاتم قشنگه


چهههههههه تعریفی مرسی خاله
منصوره مامان زهره
8 شهریور 92 13:22
بالاخره عکسا رو گذاشتی!
گوشواره هات خیلی قشنگن خاله
زود رفع شبهه کن! کدوم مامان جون کیف خریده؟!
گیره موهای دایی صالح رو عشق است
با اون روسری کپی مامان جون شدی عزیزم
می بینم که تو نوه های دایی جان که یکی از یکی ماشالله رییس ترن، رییس ترینی !!!!
بالاخره ضحی شکمو رو هم دیدیم هورا


خاله چه خبره چه فرقی میکنه کدوم مامان جون براش خریده باشه
بچه به باباش میره دیگه لقب رییس بچه هارو باید از باباش ارث ببره دیگه
منصوره مامان زهره
8 شهریور 92 13:23
آبجی از ریحانه بیشتر عکس بذار


واه
مامان سها
9 شهریور 92 12:27
ماشالا خانم کوچولوی بزرگ
حسنا
9 شهریور 92 13:59
چه دخمل خوشملی من بخولمش
مامان فاطمه ناناز
11 شهریور 92 11:17
عینکی رو که رو چشماشه بی خبر فاطمه اوردش قم پس مال شماست
چقده ضحی قشنگ شده ماشالا
دلم برات یه ذره شده خانوم خانوما[hr
نه گلم مال ضحی نیست
مامان ایدین
20 شهریور 92 9:44
ماشالا به تو خوش تیپ خاله مواظب خودت باش
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ضحی نازی می باشد